تبليغاتX
برهوت عشق

برهوت عشق

به نام انکه عشق را افرید ولی به ما نیاموخت بلکه خواست تا خودمان انرا تجربه کنیم

در رویاهایم دیدم که با خدا گفتگو می کنم.

خدا پرسید

 تو می خواهی با من گفتگو کنی؟

من در پاسخش گفتم:

اگر وقت دارید!

خدا خندید:

وقت من بی نهایت است.

پرسیدم :

 چه چیز بشر، شما را سخت متعجب می سازد؟

خدا پاسخ داد :

کودکی شان

اینکه آنها از کودکی شان خسته می شوند،

عجله دارند که بزرگ شوند،

بعد دوباره بعد از مدت ها،آرزو می کنند که کودک شوند...

اینکه سلامتیشان را از دست می دهند تا به ثروت برسند،

و بعد ثروتشان را می دهند تا دوباره سلامتی خود را بدست آورند.

اینکه با اضطراب به آینده نگاه می کنند،

و حال را فراموش می کنند

نه در حال به سر می برند و نه در آینده

به گونه ای زندگی میکنند که گویی هرگز نمی میرند

و به گونه ای می میرند که گویی هرگز زندگی نکرده اند.

گرمی دستان خدا را در دستانم حس کردم.

 هر دو سکوت کردیم.

من پرسیدم:

دوست داری بندگانت کدام درسهای زندگی را بیاموزند؟

او گفت:

بیاموزوند که آنها نمی توانند کسی را وادار کنند که عاشقشان باشد ،

همه کاری که آنها می توانند بکنند این است که اجازه دهند خودشان دوست داشته باشند.

بیاموزند که فقط چند ثانیه طول می کشد که زخمهای عمیقی در قلب آنان که دوستشان دارند ایجاد کنند

 ولی زمانی زیاد می خواهد تا آن زخمها را التیام بخشیم.

بیاموزند ثروتمند کسی نیست که بیشترین ها را دارد،

بلکه کسی است که به کمترین ها رضایت می دهد.

بیاموزند آدمهایی هستند که دوستشان دارند،

فقط نمی توانند احساساتشان را نشان دهند.

بیاموزند دو نفر می توانند با همدیگر به یک نقطه نگاه کنند،

ولی آن را متفاوت ببینند.

بیاموزند کافی نیست که تنها دیگران را ببخشند،

بلکه باید خود را نیز ببخشند.

و با تمام اینها بدانند که من همیشه با آنها هستم،دوستشان دارم و از دور مراقبشون هستم .

 

 

 

 

 

 

                                       خدا يا ما را ببخش

                          

+ نوشته شده در  ساعت 9:54 PM  توسط lonley boy  | 

 

اگه یه روزی چشمات پر از اشك شده دنبال یه شونه گشتی كه گریه كنی ، صدام كن،بهت قول نمی دم كه ساكتت كنم منم پا به پات گریه می كنم

اگه دنبال مجسمه سكوت می گشی تا سرش داد بزنی ، صدام كن قول میدم ساكت بمونم،اگه دنبال خرابه می گشتی تا نفرتتو توش خالكی كنی،صدام كن،قلبم تنهاخرابه ی وجود توست !

+ نوشته شده در  ساعت 9:43 PM  توسط lonley boy  | 

عشــق یعنی همکلام چشمه و مهتاب و تو .
عشــق یعنی در کلامـــــت معجزه .
عشــق یعنی در سلامت راز وناز .
عشــق یعنی در نگاهت اشتیـــاق .
عشــق یعنی در وجـــودت انتظار .
عشــق یعنی در نهادت وصـل یار .
عشــق یعنی در فراقت اشک یـار .
عشــق یعنی یـــادگــار مـــاندگـار .
عشــق یعنی هستی و سرمستی مرز بلـوغ .
عشــق یعنی همردیف بی نیازی ، یک نیاز .
عشــق یعنی حرمت مرز و حدود .
عشــق یعنی جاودانه رمـز و راز .
عشــق یعنی میوه ممنوع در بـــاغ بهشت .
عشــق یعنی هجرت از تنهائی و بیگانگی .
عشــق یعنی یک نـوازش ، بی ریـا .
عشــق یعنی غــرق در باران نــور .
عشــق یعنی سرو و بید و یک انار .
عشــق یعنی اتفاقی بس غــــــریب .
عشــق یعنی یک طلوع و یک غروب .
عشــق یعنی یـک سلام و یــک وداع .
عشــق یعنی تـــــــو ، عبــادتگاه من .
عشــق یعنی مــــن ، زیــارتگاه تـــو .
عشــق یعنی برتر از هر چیز نیـــک .
عشــق یعنی لـذت بیـــــــم وامیــــــد .
عشــق یعنی با غــــریزه در سفــــر .
عشــق یعنی یک جنــون ، دیوانگی .
عشــق یعنی رویای من ، رویای تو .
خوش باشی عزیز مهربونم


 

+ نوشته شده در  ساعت 9:35 PM  توسط lonley boy  | 

در اين دنياي نامردان كه مردانش عصا از كور ميدزدند، من خوش باور نادان محبت آرزو كردم!
+ نوشته شده در  ساعت 3:14 AM  توسط lonley boy  | 

پشیمون نیستم.

 

اصلا

 

به خاطر همه دردهای که کشیدم

به خاطر همه غصه هایی که خوردم

به خاطر همه اشکهایی که ریختم

به خاطر همه فرصتهایی که از دست دادم

به خاطر همه روزهایی که برام سیاه بود مثل سیاهی شب

به خاطر همه شبهایی که سحر نداشت

 

نه

به خاطر هیچ کدوم پشیمون نیستم

 

 

 

آدم وقتی کاری رو برای دلش انجام میده هیچ وقت پشیمون نمیشه ، حتی اگه به تعبیر بقیه شکست بخوره.

+ نوشته شده در  ساعت 7:39 PM  توسط lonley boy  | 

بعد از يك روز سخت كاري خسته به خانه برمي گرديد.كسي در خانه نيست و شما بايد امشب را تنها بگذرانيد.روي كاناپه دراز كشيده ايد و در حال تماشاي تلويزيون هستيد(دقت كنيد گفتم تلويزيون 1وقت فكر نكنيد ماهواره گفتم ها!!!).تلفن زنگ مي خورد.شما جواب مي دهيد.1نفر از پشت تلفن دارد ناله مي كند.چيز واضحي نمي گويد.هر چه شما از او سوال مي پرسيد كه چه شده جوابي نمي دهد و فقط ناله مي كند.شما گوشي را قطع مي كنيد و نگاهي به شماره اي كه روي تلفن افتاده مي اندازيد.شماره بسيار آشناست.بعد از كمي فكر يادتان مي افتد كه اين شماره همسايه طبقه پائين شماست.بسيار نگران مي شويد.گوشي را بر مي داريد و شماره آنها را مي گيريد.اما كسي جواب نمي دهد.يعني چه اتفاقي افتاده؟ مي خواهيد برويد پائين و ببنيد كه چه خبر است اما مي ترسيد.از طرفي هم نمي توانيد بي خيال شويد چون او از شما كمك خواسته.بايد مجهز شويد تا اگر اتفاق خاصي افتاد بتوانيد از خودتان دفاع كنيد.چاقوي آشپزخانه را بر مي داريد و زير لباستان پنهان مي كنيد.در آپارتمان خود را باز مي كنيد از پله ها آرام آرام پائين مي رويد.اول از بالا نگاهي به جلوي در آپارتمان آنها مي اندازيد.هيچ خبري نيست.اين سكوت بسيار ترسناك است.جرات نداريد در بزنيد.گوشتان را به در مي چسبانيد تا ببينيد آيا صدايي مي آيد يا نه.داريد با دقت گوش مي كنيد كه ناگهان صداي بلندي شما را مي ترساند.كاملا شبيه صداي شليك گلوله بود.با شنيدن اين صدا ترس شما چند برابر مي شود.حتما تفنگ هم دارند پس كار خيلي سخت تر شده.به آپارتمان خودتان بر مي گرديد و مي خواهيد كه با پليس تماس بگيريد.گوشي را برمي داريد اما تلفن قطع است.حتما كساني كه طبقه پائين هستند قبل از اينكه وارد بشوند همه تلفن ها را هم قطع كرده اند.نمي دانيد بايد چه كار كنيد.بايد با موبايلتان تماس بگيريد.اما متاسفانه سيمكارت شما ايرانسل است و اعتبارش تمام شده.انگار همه چيز دست به دست هم داده تا شما امشب را در نگراني و ترس سر كنيد.تصميم مي گيريد كه به ديگر همسايه ها خبر بدهيد و از آنها كمك بگيريد.ساختمان شما 4واحد دارد.زنگ واحد روبرويي را مي زنيد اما كسي نيست.بايد به طبقه پائين برويد و زنگ واحد كناري همسايه تان را بزنيد.اما اگر زنگ آنها را بزنيد حتما دزدها مي فهمند و مي آيند بيرون و براي شما مشكل درست مي كنند.تصميم مي گيريد كه خودتان با شجاعت به ماجرا پايان دهيد.چاقو در دست پشت در واحد همسايه مي ايستيد و زنگ مي زنيد.تا چند دقيقه صبر مي كنيد اما خبري نمي شود.قلبتان تند تند مي زند.سعي مي كنيد به چيزهاي خوب فكر كنيد تا اگر اتفاقي افتاد آخرين لحظات عمرتان را با خاطرات خوش گذرانده باشيد.در حال فكر كردن به چيزهاي خوب هستيد كه ناگهان يادتان مي آيد كه امشب تولد شماست.بعد از اين متوجه مي شويد كه حتما امشب همه قصد دارند شما را سورپريز كنند و مثل فيلم ها شما را سر كار گذاشته اند تا آخرش هيجان زده شويد.حتما همه همسايه ها و خانواده تان در خانه آقاي همسايه جمع شده اند و با آن كارشان مي خواستند شما را بكشانند پائين و سورپريزتان كنند.حتما صدایی که از داخل خانه همسایه شنیده بودید هم صدای ترکیدن بادکنک بوده وقتی داشته اند بادش می کرده اند.وقتي اين را مي فهميد با خيال راحت در مي زنيد.محكم در مي زنيد.چند بار پشت سر هم در مي زنيد.در حال در زدن هستيد كه ناگهان موبايتان زنگ مي خورد.شماره پدرتان افتاده.جواب مي دهيد.پدرتان مي گويد كه به همراه دوستانش به استخر و رستوران رفته و مادرتان هم خانه خاله تان مهمان است و شما بايد امشب خودتان براي خودتان شام درست كنيد و بخوريد و امشب تا ديروقت هم آنها به خانه بر نخواهند گشت.شما همينطور كه در حال در زدن هستيد با شنيدن اين حرفها خشكتان مي زند و ديگر در نمي زنيد اما ديگر دير شده.در باز مي شود.دو نفر مرد بلند قد و هيكلي جلوي شما ظاهر مي شوند.مي خواهيد چاقويتان را  در بياوريد اما نمي توانيد.آنها شما را به داخل آپارتمان مي كشند.بله متاسفانه همه چيز واقعي بود.نباید شاهدی زنده بماند!

انا لله و انا اليه راجعون!

پيروز و رها باشيد

 

+ نوشته شده در  ساعت 7:32 PM  توسط lonley boy  | 

 

دارم از دوریت تلف میشم

از وقتی کمرنگ شدی ذره ذره دارم آب شدنمو میبینم.این روزا خیلی سخته برام

دیگه نیستی تا با یه نگاه مهربونت همه چی یادم بره و فقط و فقط خودمو خودتو ببینم...

با چشای آرامش بخشت میگفتی آروم باش و من تا عمق وجودم آرامشو احساس می کردم..یادته..؟

از در و دیوار اتاقم غم بالا میره....علی این روزا پر از غصم

شبا نمایندتو محکم میگیرم تو بغلم

ارووم صدات میکنم و

میبینم که قطره قطره اشکام چطور می چکن رو بالش..

مطمئننم که تو هم تو همون لحظه حال منو داری..

چون مطمئنم دلامون همیشه به هم راه داره..

سرمو تکیه میدم به پنجره و باغ غمزدرو نگاه میکنم..خودمو میبینم که با چه ذوقو شوقی پابرهنه میدووم دم در تا حتی شده 1 ثانیه رد شدنتو ببینم

یادته که عشق من ؟

+ نوشته شده در  ساعت 7:29 PM  توسط lonley boy  | 

بهلول و سوداگر:

روزي سوداگري بغدادي از بهلول سوال نمود من چه بخرم تا منافع زياد ببرم؟ بهلول جواب داد آهن و پنبه. آن مرد رفت و مقداري آهن و پنبه خريد و انبار نمود اتفاقا" پس از چند ماهي فروخت و سود فراوان برد. باز روزي به بهلول بر خورد . اين دفعه گفت بهلول ديوانه من چه بخرم تا منافع ببرم؟ بهلول اين دفعه گفت پياز بخر و هندوانه. سوداگر اين دفعه رفت و سرمايه خود را تمام پياز خريد و هندوانه انبار نمود و پس از مدت كمي تمام پياز و هندوانه هاي او پوسيد و از بين رفت و ضرر فراوان نمود. فوري به سراغ بهلول رفت و به او گفت در اول كه از تو مشورت نموده، گفتي آهن بخر و پنبه ، نفعي برده . ولي دفعه دوم اين چه پيشنهادي بود كردي؟ تمام سرمايه من از بين رفت. بهلول در جواب آن مرد گفت روز اول كه مرا صدا زدي گفتي آقاي شيخ بهلول و چون مرا شخص عاقلي خطاب نمودي من هم از روي عقل به تو دستور دادم . ولي دفعه دوم مرا بهلول ديوانه صدا زدي ، من هم از روي ديوانگي به تو دستور دادم . مرد از گفته دوم خجل شد و مطلب را درك نمود.

+ نوشته شده در  ساعت 6:56 PM  توسط lonley boy  | 

یک حقیقت تلخ

يك حقيقت تلخ

يه نفر خوابش مياد و واسه ي خواب جا نداره

يه نفر يه لقمه نون براي فردا نداره

يه نفر مي شينه و اسكناساشو مي شمره

مي خواد امتحان آنه آه تا داره يا نداره

يه نفر از بس بزرگه خونشون گم مي شه توش

اون يكي اتاقشون واسه همه جا نداره

بابا مي خواد واسه دخترش عروسك بخره

انتخابم مي آنه ، پولشو اما نداره

يكي دفترش پر از نقاشي و خط خطيه

اون يكي مداد براي آب و بابا نداره

يكي ويلاي آنار درياشون قصره ولي

اون يكي حتي تو فكرش آب دريا نداره

يكي بعد مدرسه توپ چهل تيكه مي خواد

مامانش ميگه اينا گرونه اينجا نداره

يه نفر تولدش مهمونيه ، همه ميان

يكي تقويم واسه خط زدن رو روزا نداره

يكي هر هفته يه روز پزشكشون مياد خونش

يكي داره مي ميره ، خرج مداوا نداره

يكي انشاشو مي ده توي خونه صحيح آنن

يكي از بر شده درد و ، ديگه انشا نداره

يه نفر مي ارزه امضاش به هزار تا عالمي

يكي بعد عمري رنج و زحمت امضا نداره

تو آلاس صحبت چيزي مي شه آه همه دارن

يكي مي پرسه آخه چرا مال ما نداره

يكي دوس داره آه آارتون ببينه اما آجا

يكي انقد ديده آه ميل تماشا نداره

يكي از واحداي بالاي برجشون مي گه

يكي اما خونشون اتاق بالا نداره

يكي جاي خاله بازي آلاس شنا مي ره

يكي چيزي واسه نقاشي ابرا نداره

يكي پول نداره تا دو روز به شهرشون بره

يكي طاقت واسه ي صدور ويزا نداره

يكي فكر آخرين رژيماي غذاييه

يكي از بس آه نخورده شب و روز نا نداره

يكي از بس شومينه گرمه مي افته از نفس

يكي هم براي گرماي دساش ها نداره

دخترك مي گه خدا چرا ما .... مادرش مي گه

عوضش دخترآم ، او خونه ليلا نداره

يه نفر تمام روزاش پر رنج و سختيه

هيچ روزيش فرقي با روزاي مبادا نداره

يكي آزمايش نوشتن واسش ، اما نمي ره

مي گه نزديكياي ما آزمايشگا نداره

بچه اي آه تو چراغ قرمزا مي فروشه گل و

مگه درس و مشق و شور و شوق و رؤيا نداره

يه نفر تمام روزا و شباش طولانيه

پس ديگه نيازي به شباي يلدا نداره

ياد اون حقيقت آلاس اول افتادم

دارا خيلي چيزا داره ولي سارا نداره

راستي اسمو واسه لمس بهتر قصه مي گم

مليكا چه چيزايي داره آه رعنا نداره ؟

بعضي قلبا ولي دنيايي واسه خودش داره

يه چيزايي داره توش آه توي دنيا نداره

هميشه تو دنيا آلي فرق بين آدما

اين يه قانون شده و ديروز و حالا نداره

خدا به هر آسي هر چيزي دلش مي خواد بده

همه چي دست اونه ، ربطي به شعرا نداره

آدما از يه جا اومدن ، همه مي رن يه جا

اون جا فرقي ميون فقير و دارا نداره

آاش يه روزي بشه آه ديگه نشه جمله اي ساخت

با نمي شه ، با نمي خوام ، با نشد ، با نداره

+ نوشته شده در  ساعت 7:30 AM  توسط lonley boy  | 

هر وقت دلتنگ شدی به اسمان نگاه کن کسی هست که عاشقانه تو را

می نگرد و منتظر توست اشکهای تو را پاک می کند و دستهایت را صمیمانه

می فشارد.

تو را دوست دارد فقط به خاطر خودت

به یاد داشته باش هر وقت دلتنگ شدی به اسمان نگاه کن
 
و اگر باور داشته باشی می بینی ستاره ها هم با تو حرف میزنند
 
باور کن که با او هرگز تنها نیستی هرگز
+ نوشته شده در  ساعت 10:47 AM  توسط lonley boy  |